= ِDONADON (Farhadgooran...)

fictions
نگاه کن به صفحه کلید
-----------
hyperfiction
-----------
کلمه ی عبور
-----------
تاریکخوانه ی ماریا مینورسکی
-----------
-----------
نگاهی به تاریکخوانه
-----------
همسایه گی ها
sfr art
art cult
مجله زغال
ریسنده
هومن ربیعی
هوشیار انصاری فر
طرح سوم / معماری
دوات
نه عادلانه نه زیبا بود جهان
علیرضا سیف الدینی
علیرضا بهنام
اسطوره نوین...سهند
راوی های مجازی
آستاره
مریم رییس دانا
ساعات عظمی
مادام ادواردا
شهر قصه
لیلا صادقی
سهراب رحیمی
شب های گراماتا
شادی آذری
قابیل
مرتضی پورحاجی
هنوز اندکی شب است
سطر هشتم
محمد آذرم
میان گستره
آذر کیانی
آذرستان
صادق هدایت
عباس معروفی
-----------
دیگر نوشته ها
-----------
سرخه لیژه
-----------
هزار سطح روایت / نقد کتیبه خوان ویرانی
-----------
امر نمایش ناپذیر
-----------
غول صد چشم نوشتن / درباره ی خنده در تاریکی
-----------
خوانش رمان صید قزل آلا در آمریکا از منظر ابرمتن
-----------
زرده ؛ بمباران حافظه تاریخی
-----------

sfr art لينک به اين پيام
 

 

                            

 

 36 کیلومتر جاده را نشانه گذاری کرده... تصادف ... مرگ و چیدمان نشانه ها ... به دوست هنرمندم آودر عثمان گفتم حالا دیگر وقت پیشمه رگایتی فرهنگی است.

به کوردی گفت : پس  به سایت sfr art   لینک بده.

 

فرهاد گوران ۲۹ مرداد ۱۳۸۷  ساعت ۱۳:۱۰
گذری به " سوگ مادر" آخرین کتاب شاهرخ مسکوب لينک به اين پيام
 

  

                    زیستن  در زبان مادری

 

فرهاد حیدری گوران

 

در واپسین روزهای سال 1996 ( دی ماه 75)  شاهرخ مسکوب در پاریس از احتمال سرطان خون خود آگاه شد . بی درنگ سه احساس به او دست داد :

نخست: " انگار با تنم بیگانه شده ام"؛

دوم:" نگرانی برای غزاله ... هنوز از نظر عاطفی و مالی خیلی به من احتیاج دارد"؛

سوم: دلواپسی " نقشه های چندین ساله و دو سه کار ناتمام ؛ از جمله ادای دین به مادرم ، فردوسی و مرتضی".

{ سوگ مادر ، شاهرخ مسکوب، به کوشش حسن کامشاد، نشر نی ، 1386 }

 

                 

                

 

شاهرخ مسکوب اهل نوشتن حسی است؛ او از راه زبان فارسی که خوب می شناسدش، روزنه ای نظرگیر به تاریکی تاریخ فرهنگ و زبان فارسی می گشاید.

از مسکوب سه  گونه آثار به جای مانده است؛ آثار تحلیلی و تیوریک مانند " مقدمه ای بر رستم و اسفندیار"، ارمغان مور"، سوگ سیاوش"، چند گفتار در فرهنگ ایران"، " هویت ایرانی و زبان فارسی"، "در کوی دوست "  و... گونه ی دیگر نوشته هایی است  همچون  " روزها در راه " و سوگ مادر "، "کتاب مرتضی کیوان " و  چند مقاله  و رساله که زندگی نوشت و حدیث نفس اند. گونه ی سوم هم  شامل ترجمه ها ، و چند گفت و گوست که از آن جمله می توان به گفت و گوی علی بنو عزیزی با او اشاره کرد که با عنوان " کارنامه ی ناتمام"  منتشر شده و در بازشناسی تاریخ سیاسی معاصر ایران بسیار راهگشاست. در نگاه او راز و رمز و پیچیدگی اساطیری همان قدر برجسته می شود که زندگی روزمره و همه ی دنیای گرداگرد. از این رو ورود به دنیای نوشتاری  مسکوب، بی همدلی با فضاها ، شخصیت ها و  آدم هایی که او درگیر و پیگیرشان بوده ، میسر نمی شود. ذهن و زبان مسکوب در دورانی شکل می گیرد که نهضت های فرهنگی، اجتماعی و سیاسی از پس انقلاب شورمندانه ی مشروطیت سر برآورده و شور و شر درافتادن با وضع موجود و پیشروی به سمت آینده ، رمز مشترک شان بود. آمیختگی کار و اندیشه ورزی روشنگرانه با رمانتیسم زنده و سرخوشانه ی روزگار ، مقوله ای است که در بازشناسی آن دوران نمی توان نادیده گرفت. حتی  نیما که شاعر ساختار شکن و گذرنده از وضع موجود بوده ،" افسانه "را می سراید که نخستین و شاید تنها متن واقعا رمانتیک زبان فارسی است. اهل سیاست و اجتماعیات هم پیش از آنکه به واقعیت روی آورند آشکارا گوش به نغمه ی رمانتیسم می سپارند تا جایی که حتی رءالیسم  سوسیالیستی هم با نقاب همان رمانتیسم سردستی و ترجمانی به زبان فارسی می رسد که بعضا آمیخته و آلوده به سنت  دیرپای عرفانی و شهودی همین زبان است و کمترین نتیجه ی آن نیز پدید آمدن آثار تقلبی و تقلیدی. مسکوب در "کارنامه ی ناتمام " گزارشی خواندنی و تامل برانگیز از آن دوران به دست می دهد. سرگذشت متناقض خودش را از منظری انتقادی می کاود و زمینه های رشد اندیشه و تحول درونی اش را نشان می دهد. اینکه نوشته های کسروی " ایمنی فکری " اش را از او گرفته اما" درد مرا کسروی دوا نمی کرد ولی به درد آگاهم می کرد. وجدان تازه ای در من بیدار می کرد". (2)

تا بعد که به عضویت حزب توده در می آید ؛ حزبی که در پی اتوپیا است ، همان مدینه ی فاضله ای که قرار بود در آینده پدیدار شود! چنین است که اندیشه و کردار روشنفکران پیشگام آن دوران عمدتا صورت و ماهیتی رمانتیک دارد ؛ آینده ای که نیست جای واقعیت دهشتناک حال را می گیرد و این اتفاقی است علیه رءالیسم و همسو  و همگرا با رمانتیسم. مسکوب در آغاز کار روشنفکرانه اش  ضمن اینکه از این فضا تاثیر می پذیرد از یک سو درگیر تاریخ طبری ، شاهنامه  فردوسی و دیگر متون کهن است و از سوی دیگر دل مشغول ادبیات و کنش حزبی. سال ها بعد در هنگامه ی کودتای بیست و هشت مرداد به زندان می افتد؛" از وقتی وارد حزب توده شدم، یک جنبه ی دوگانه ی پیدا کرد زندگی فکری ام یا کنجکاوی فکری ام. از طرفی ادبیات بود از طرفی سیاست.".( همان )

در زندان واقعیت نمود و نمایش سرسختانه ای دارد و به گونه ای ویرانگر بر او ظاهر می شود. گزارش خروشچف به کنگره ی بیستم حزب کمونیست شوروی در سال 1956 ناباورانه  همچون چکشی بر سر او فرود می آید و از رمانیسم انقلابی جدایش می کند تا بعد که به قول خودش از زندان ایدیولوژی هم آزاد می شود و می رود سراغ هستی شناسی فرهنگ و تاریخ ایران؛" من پیش از آنکه به زندان بیفتم دست به قلمی که بردم ترجمه " خوشه های خشم " بود یک رمان بسیار برجسته اجتماعی. کَمکَی پیش از آنکه به زندان بیفتم آنتیگون را ترجمه کردم که به آن معنی یک اثر اجتماعی نیست بلکه یک سلسله مسایل وجودی ( اگزیستانسیل) را مطرح می کند. بعدش ادبپ بوده و پرومته و بعد ادیپوس. یعنی من مقارن افتادن به زندان از مسایل اجتماعی منتقل شده بودم به مسایل اگر بشود گفت کلی تر، وجودی".( همان )

این یعنی گذار از احساسات و گرایش  و شیفتگی رمانتیک به حسیت ( SENSITIVITY)، همان عنصری که جوهره اثر هنری و ادبی است که اگر نباشد متن هنری به وجود نمی آید. ادبیات ِ مسکوب پیوندی عمیق و هستی مند با این جوهره ی حسی دارد که بروز و ظهور آن را در " سوگ مادر " و روزها در راه" می بینیم. جدایی مسکوب از کار حزبی اگر چه به تنهایی او دامن می زند اما  منجر به جدا افتادگی اش از عرصه ی تفکر سیاسی و ادبی نمی شود حتی این جنبه ها در او تقویت و تشدید هم می شود. وصف این جداافتادگی  را خودش تمام و کمال نوشته است. می نویسد تا از پا نیفتد .در رساله ی "فریدون فرخ" بن مایه های تقابل و صورت های دو بنی اساطیر ایرانی را می کاود و این همانی آن را با آنچه در تاریخ رخ می دهد آشکار می سازد. در "سوگ مادر" گوشه ی چشمی به همان اسطوره ها دارد و نگاهی تمام عیار به اوضاع و احوال  زمانه ی معاصر. این کتاب و "روزها ..." تنیده در همند. مسکوب از مادر آغاز می کند و به دیگران می رسد به قول و قرار و بیقراری خویشاوندان فکری و نسبی دور و نزدیک. فرم قطعه نویسی که در این دو کتاب به کار آمده پیشینه ای اگر درزبان فارسی دارد نامه و تذکره است که آن هم پیشینه ی درخشانی لااقل از منظری که مسکوب به زبان فارسی می نگرد و می گراید، نیست.آن مولفه ها و بن مایه های حسی ای که به نوشتار مسکوب پر و بال و جان می دهد پیش تر جایی در این شیوه از نوشتن نداشته یا مشخصا بیانگرانه و دلالت محور بوده. حال آنکه زبان مسکوب، آوردگاه نشانه ها و چرخش و پیچش آن هاست. احضار نشانه ها از ناخودآگاه جمعی  و پیچیدگی و زیبایی  بیان که در عین حال ساده و شفاف می نماید  " روزها..." را به کتابی کم نظیر تبدیل کرده چنان که " سوگ مادر " هم نمایانگر  خودآگاهی نویسنده و پوست انداختن رنج بار آن است. شرح شرحه شرحه ی تجربه ی خودش است که در آن مغازه ی کوچک در دل پاریس برکاغذ می آورد؛ با دستی لرزان و جان و تنی بریده از سرزمین مادری . در این نوشته هایش ، انگیختگی حسی  نقش گذار اصلی و وجه غالب است. او در نوشته هایی چنین که تک گویانه اند به دیدار مردگان می رود ، از مردگان شاهنامه که به جهان اساطیری تعلق دارند و در سخن فردوسی زنده شده اند  تا مادر و "مرتضی" که با جهان حسی نویسنده و تجربه ی فاجعه بار او همبسته اند. زبان فارسی قرن ها از این فضامندی حسی دور بوده . انتزاعی شدن صور بیان و فرسودگی و کهنگی قالب های شعر و نثر رویکرد واقع نگر را که شاهرگ اصلی حسی شدن بیان است مسدود کرده بود. بیان حسی با زخم و درد و کرختی تن یا شادی و وجد  آن نسبت دارد نه با  جان انتزاعی فروخفته در تصاویر شاعرانه. زنده سازی زبان البته کاری است که در گستره ی ادبیات معاصر جریان داشته از هدایت و نیما تا آل احمد و گلشیری و براهنی و... اما سرچشمه های بیان حسی  در زبان فارسی کجاست؟ مسکوب می نویسد" اگر شاهنامه نبود چه قدر تهی دست بودم." می توان به شاهنامه چند متن دیگر را هم اضافه کرد؛ مثلا  تاریخ بیهقی ، سفرنامه ناصر خسرو ، مقالات شمس ، غزلیات حافظ و سعدی و خمسه ی گنجوی . مسکوب در کتاب " هویت ایرانی و زبان فارسی " از زبان حال و زبان قال به عنوان دو پدیده در نثر فارسی نام می برد. اینکه مولانا می گوید دیوان شمس را برای خودش نوشته و مثنوی را برای دیگران ، چنین زمینه و بافتاری دارد. این سخن البته نشانگر متافیزیک حضور و ساخت های دو بُنی است که نظایر آن را در برابر نهادن نثر با نظم یا بیان شاعرانه و عارفانه با بیان خردمندانه و... نیز می بینیم. این تقابل ریشه ای اساطیری دارد؛ مینو/ گیتی، اهورامزدا/ اهریمن و... که دامنگیر تاریخ و ادبیات و اندیشه نیز می شود با این حال به نظر می رسد متن های درخشانی چون " مقالات شمس" از این ساختار دو بنی برگذشته اند. آن جا که شمس می گوید" سخن از برای غیر است ، و اگر از برای غیر نیست سخن به چه کار است؟" ، نزدیک ترین مثال برای این است که بپذیریم شمس به دوگانگی خود و دیگری باور نداشته یا دستکم موافق آن نبوده است . در بیان او نیز دوگانگی جایی ندارد. او گوینده بوده نه کاتب؛ " من عادت نبشتن نداشته ام هرگز، سخن را چون نمی نویسم در من می ماند و هر لحظه مرا روی دگر می دهد". (3) شور و سخن شمس از لایه ی گفتاری بر می خیزد نه زبانی، پس از گفت و گوی زنده میان خود و دیگری یا دیگری با دیگری سرشار می شود.آن کرامت که می گویند شمس تبریزی داشته ، خاستگاهش همین جاست؛ در این بی خویشتنی و گذرندگی از دوبنی ها. عشق  همین جا زاده می شود، جایی که دو تن به هم می آمیزند و تقابل فرو می ریزد. مسکوب به سراغ مادر می رود و آن حس و حال نخستینی را به زبان می آورد که در هر متن اصیلی ریشه می دواند.

 در شاهنامه ، جریره، مادر فرود با مرگ فرزند خود را می میراند.

بیامد به بالین فرخ فرود

یکی دشنه با او چو آب کبود

دو رخ را به روی پسر برنهاد

شکم بر درید و برش جان بداد

این آن  حسیت فراگیرنده ای است که در سخن فردوسی جریان می یابد و راه آینده را در پیش می گیرد. سخن او از این حسیت رستگار می شود. نمیرم از این پس که من زنده ام. این زندگی سخن است در این جهان میرا. جهانیدن آن است.

اوج دیگر این فضامندی حسی را در داستان رستم و اسفندیار می بینیم. آنجا که اسفندیار در واپسین دیدار با مادر از شوربختی خود می نالد:

چنین گفت با مادر اسفندیار

که با من همی بد کند روزگار

 او پیشاپیش مرگ خود را دریافته و کتایون هم  نگران این مرگ آگاهی است:

کتایون چو بشنید شد پر ز خشم

به پیش پسر شد پر از آب چشم

چنین گفت با فرخ اسفندیار

که ای از کیان جهان یادگار

...

که نفرین بر این تخت و این تاج باد

بر این کشتن و شور تاراج باد

 

به تکه هایی از " سوگ مادر" نظر کنیم:

دیشب مامان را به خواب دیدم، کمی بلندتر و تنومندتر از سال های آخرش. با همان لبخند همیشگی دور لب ها و صورت باز. کت و دامن پوشیده بود رفتار تندرست و مطمین داشت. از سرسرای عمارتی با پله های عریض پایین می آمد که انگار خانه ی خودمان بود. به نظر می آمد که می خواست جایی برود و منتظر است که ما برسیم تا برود. ما رسیدیم و او رفت."

{ سوگ مادر، ص  117}

مسکوب در زمان نوشتن این قطعه، حدودا شصت ساله بوده ، به لحن و حالت و زبان کودکی برگشته . می گوید " مامان". و نه " مادر". خانه ی مادری را به خواب دیده و خانه ی نوشتن را برساخته است. جایی دیگر به اصفهان می رود نه اصفهان امروز ،اصفهان عهد ناصر خسرو قبادیانی. با نشانه ها  زندگی می کند و چنان به یاد می آوردشان که گویی دوباره دارند اتفاق می افتند. دست به تاویل می زند تا تفاوت ها را آشکار کند. همسانی دال  و مدلول در نوشتار او  جایی ندارد.بار سنگین تنهایی را به دوش می کشد که همانا تنهایی زبان نیز هست. در یکی از نامه هایش نوشته است" تنهایی من مثل تنهايي اتللو است بعد از کشتن دزدمونا، يا تنهايي رستم است بعد از کشتن سهراب و بدتر از آن تنهائي رستم است بعد از کشتن اسفنديار. چيزي در باطن من کشته مانده است که بايد حياتش را به وي باز داد و اين منم که بايد دست هاي زندگي بخشم را به سويش دراز کنم. اين است که دلواپسم، زيرا چيزهاي نادانسته بسيار است و توانايي آدمي ناچيز. شايدعشق است که آن سهراب و اسفنديار کشته را جان تازه مي بخشد."

 سوگ مادر در یک دوره ی تقریبا چهل ساله نوشته شده از  29 / 12/ 42 تا دی ماه 76 ؛ متنی گسسته و نا پیوسته است که عمدا به سامان و ساختار منسجم نمی رسد. اهمیت آن هم در این نابسامانی اش است اینکه گزارش حسی واقعه منطبق با ساخت آن باشد. به تعبیر دیگر نمی توان تکه تکه های تن را در درون جامه ای دوخته شده جای داد حتی اگر این جامه به دست نویسنده دوخته شده باشد. مسکوب تکه شدگی خیال و خاطره را می نویسد و شاید به همین دلیل تا زنده بوده آن را در قالب کتاب منتشر نکرده است. نخواسته است به دست خود بنیان و  پایان آن را رقم بزند. کار نویسنده این است که زمان قراردادی و تقویمی را به زمان چند لایه و غیر خطی تبدیل کند که همان زمان مخاطبان حال و آینده اوست؛  مسکوب پس از مرگ مادر همچنان  خطاب به  او می نویسد ، انگار مرگی در میان نیست و او هنوز هم می خواندش.

در تاریخ 16/3/43 می نویسد:

" چهارده روز پیش مامان مرد. چه قدر مبتذل است که بگویم روزهای سیاه و سختی را گذرانده ام... نومیدی مثل سیل هجوم می آورد و من از هومر و دانته و شکسپیر  و فردوسی کمک می گرفتم تا استوار بمانم و بیش تر از هر چیز و هر کس از مادرم. مخصوصا آن هفت ماه انفرادی. ... همیشه فکر می کردم که مادرم زمین است و من گیاهی که ریشه هایم در دل این خاک است. در او هستم و از او به بیرون سر می کشم... اما حالا که او مرده است نه تنها این گیاه آبیاری نمی شود بلکه هوا سنگینی می کند و به دشواری نفس می کشم. او زمین و آسمان من بود".

 

و بیست و چهار سال بعد :

 

" مدت هاست که مامان را ندیده ام . دلم خیلی برایش تنگ شده چه قدر مرگ ما را از هم جدا کرده. حتی خوابش را هم نمی بینم".

 

مرگ ، جدا می کند.شبی چون شبه روی شسته به قیر. اما زبان فارسی، همین زبان مادری و نثری که لذت اندوهناک نوشتن را پدید می آورد همچون کمندی که قهرمان شاهنامه به چاه می اندازد ، رستگاری بخش است.

 شاهرخ مسکوب را در پستوی تاریک  آن مغازه پیش چشم می  آورم؛ با دستی لرزان کلمه ها را بر کاغذ می نشاند. پریشانی خاطر مجموع را می نویسد  و به کتابی بی سامان می اندیشد ؛ بی زمان و گشوده به هستی .

 

 

زیر نویس ها:

1-       سوگ مادر ، شاهرخ مسکوب، به کوشش حسن کامشاد، نشر نی ، 1386

2-       کارنامه ناتمام، گفت و گو با بنو عزیزی، انتشارات نیلوفر، 1387

3-       مقالات شمس تبریزی، تصحیح و تعلیق: محمد علی موحد، انتشارات خوارزمی، 1385

 

 

 ***

  این جستار در اعتماد ملی منتشر شده است.

 

 

فرهاد گوران ۸ مرداد ۱۳۸۷  ساعت ۱۴:۲۵
INTERVIEW لينک به اين پيام
 

 

 

 

  نمی دانم چه اتفاقی افتاد که آنچه طی یک سال اخیر  در دونادون  نوشته بودم، ناپدید شد. حذفش کردند یا هکش، نمی دانم. بایگانی اش را البته دارم . 

 

                                                       ***

          هزار و یک شب نمونه تمام عیار ابرمتن است  

 

مهدي فرسنگي/ حسين بهشتي

اشاره:

به رغم اين كه خودش نيز روزنامه نگار است و آشنا به چارچوب اطلاع رساني، مايل نيست كه طبق سنن كليشه معرفي شود. مي گويد: همان ها كه در شناسنامه ي كتاب ها آمده كافي است.

فرهاد حيدري گوران، به روايت اولين مجموعه ي منتشر شده اش، « افسانه ي رنگ هاي دونادون»، متولد 1352 است. انتشار اين مجموعه در سال 1379، به دليل وي‍‍ژگي هايي كه دارا بود از جمله داشتن نوع  « قصه اي، شعري، روايتي» تحليل هايي انتقادي را برانگيخت. گوران، فعاليت ادبي اش را پيشتر از اين ها با چاپ قصه اي با نام « يك تصوير زنده » در شماره ي 70 آدينه آغاز كرده بود و در دهه ي هفتاد نيز در بخش تحريريه ي نشرياتي چون « دنياي سخن»،« ايرانيان» و شماره هاي نخستينِ « گلستانه»  فعاليت داشته است. تا قبل از خرداد 84 كه استعفا دهد، به مدت دو سال ، سردبير نشريه ي « معماري» بوده است در این سال ها  به قول خودش براي اين كه در فضايي کار كند كه هم "سوژه" داشته باشد هم " نان" ،  به  روزنامه های اقتصادی روی می آورد.به طنز می گوید" در این سال ها که مستاجر خانه به دوش بوده ام از شمال به جنوب تهران رسیده ام که ناگفته پیداست رابطه ی " تورم" با "نان" چگونه است!".

از حيدري گوران، به جز قصه ها و مقالات تاليفي اش، رمان « كتيبه خوان ويراني» در سال 83 توسط نشر پانيذ به چاپ رسيده است. وي رمان ديگري با نام « نفس تنگي» در دست  نشر دارد كه در گفت وگوي زير، درباره ي جزييات نگارش و انتشار آن نيز خواهيم خواند.

 

 

 

                           ***

 

·   آقاي گوران از آنجا كه كتاب هاي شما تا حدودي با بي مهري يا بداقبالي مواجه  شده اند، مايليم در آغاز به جاي هر طرح و توطئه اي، از شما تقاضا كنيم خودتان گفته ها و ناگفته ها را درباره آثارتان بيان نماييد.

 

o          "افسانه ي رنگ هاي دونادون" را در سال 77 نوشتم. البته اين مجموعه تمام آْنچه كه باید باشد، نيست.در واقع اين دو دفتر  همبسته و پيوسته با هم بود نام دفتر  اول همان طور كه در شناسنامه ی  كتاب آمده « رنگ حروف» است و نام دفتر دوم « رنگ نام ها» ست كه هنوز مجال نشر نیافته است. دفتر اول ،گزارشي تقريبا خصوصي است از عشق و مصایب و نابهنگامی اش، در حالي كه دفتر دوم دقيقا پارادوكس آن است و به بيان بهتر نقيضه اي پاروديك و طنزآميز بر دفتر اول است که بدون آن ،احساس مي كنم هم به خودم جفا شده هم به مخاطب.در هر صورت همين كتاب نيز در آن سال ها با واكنش هايي مواجه شد و در نشريات مختلف نقدهايي بر آن نوشته شد. اما خودم همواره با اين ديد نقادانه به آن نگاه كرده ام كه چرا نتوانستم دفتر دوم را هم به چاپ برسانم. بعد از گذشت چند سال، يعني در سال هاي 80 و 81 "كتيبه خوان ويراني" را نوشتم كه توسط همان ناشر كتاب اولم منتشر شد، در صورتي كه قرار بود از سوي ناشر شناخته شده تري منتشر شود، اما به دليل اتفاقاتي كه به هنگام کسب مجوز افتاد و حدود 40 صفحه اش کنار گذاشته  شد، آن را از ناشر اول پس گرفتم چرا که  حاضر به چاپ كتابي با اين درهم ريختگي نبود. پس از آن نیز هر چه نوشته ام در کشوی میزم مانده. چند قصه ای هم در " کارنامه" و " بایا" و " پیام شمال" و... منتشر شده، اما دست کم چهار کتابم هنوز بلاتکلیف است.

·  اين كتاب ها در چه زمینه هایی هستند؟   

 

o          يكي از آن ها کتابی است با عنوان « نظریه های ابر متن». بررسی تیوریک تولید متن در فضای وب است. بعد هم دو رمان و یک مجموعه داستان دارم که زهی خیال باطل از انتشارشان!

 البته درباره ي ابر متن بايد بگويم كه هنوز از بابت دقيق بودن این اصطلاح ، يعني برابرنهاد« ابرمتن » با "hypertext  " چندان مطمئن نيستم اما با چند تن از دوستان زبانشناس صحبت كردم و به اين نتيجه رسيديم كه عجالتا  همان ابر متن را انتخاب كنيم. در هر صورت اين كتاب ها مانده اند، اما اميدوارم رمان « نفس تنگي» مجوز بگیرد و منتشر شود.   

 

·  چه طور؟ گويا مدت زيادي هم هست كه پيگير انتشار اين رمان هستيد.

 

o          بله. رمان « نفس تنگي » از آبان ماه سال گذشته در انتظار مجوز است . رمانی است با موضوعیت جنگ و فضای دهه ی شصت. من خودم را يك نويسنده ي جنگ زده به معناي تحميلي آن مي دانم. دليلش هم اين است كه تقريبا از سال 59 كه جنگ شروع شده تا سال 67 كه پايان يافت، در شهر و دياري زندگي كرده ام كه تقریبا جزو خطوط مقدم جنگ و بمباران بوده. این تجربه ای است که نسل من دارد و چنان عجیب و غریب است که انگار از افسانه ها نشات گرفته است. با این حال تجربه اي كاملا وجودي و حسي است. در همان بمباران ها، پنج بار مرگ را به چشم خود دیدم  يك بار مدرسه اي كه در آن درس می خواندم بمباران شد و بسياري از هم كلاسي هايم كشته شدند و چندين بار هم در خيابان و خانه و پناهگاه و موقعيت هاي ديگر.در کتیبه خوان ویرانی ، صحنه ای است که مغز ساعت فروش پیر در اثر اصابت ترکش، جلو مغازه اش پخش می شود. من این صحنه را به چشم خودم دیده ام در اسفندماه سال 66، در جلوخان کرمانشاه... و چه شب ها و روزها که گرفتار کابوس بودم.

به عنوان كسي كه تقريبا همه ي كودكي و نوجوانی ام  در وضعیت آژیر قرمز و زرد گذشته چه مي توانستم بكنم؟ يكي از راه ها اين بود كه به سمت نوشتن این وضعیت بروم.

· آقاي گوران، در مقدمه اي كه براي افسانه ي رنگ هاي دونادون نوشته ايد مسئله اي را مطرح نموده ايد كه جاي پرسش و توضيح دارد. آن جا مي نويسيد:      « اين كتاب بيش از آن كه آشكار كننده ي دلالت ها و معناها باشد، آن ها را  مي پوشاند، حتي ناموجود مي كند و ...» ، با توجه به اين نقل قول از «رولان بارت» پيرامون معنا، كه مي گويد:« متن چندگانه است، نه بدين مفهوم كه چند معنا دارد بلكه چندگانگي معنا را متحقق مي كند.» بايد بگوييم كه چندگانگي معنا يا حتي پوشيده بودن معناها براي ما قابل درك است، اما ناموجود شدن معنا چگونه اتفاق مي افتد؟

 

o          خب ،البته نقدتان به مقدمه ی كتاب وارد است اگر قرار باشد كه این كتاب تجديد چاپ شود مسلما مقدمه ي كتاب تغيير خواهد كرد. نگارش اين كتاب براي من به نوعي يك تجربه ي فرمي و ساختاري بود تا ببينم آيا مي شود كه امر خصوصی را تبديل به ادبيات كرد يا نه.

اما اين ناموجوديت معنا به اين مفهوم نيست كه متن، هيچ معنايي را برنمي انگيزد، بلكه به اين مفهوم است كه مولف ، ديگر به سمت توليد معنا نرفته و خواسته آن امر شخصي و تجربه زیست جهانی  را به زبان آورد که الزاما دلالت محور نیست.اما واقعيت اين است كه من  در آن سال ها مثل خیلی آدم های  دیگر ، گرفتار توهمِ« بي معنايي» در متن هم بودم و اين مقدمه هم چندان بي تاثير از اين توهم نيست! البته، بعدها كه کمابیش  به متن هاي اصلي رجوع كردم، ديدم كه خوانده هاي ما از روي ترجمه هايي كه غالبا شلنگ تخته بودند، در نهايت ما را به چيزي فراتر از يك توهم نمي رسانده اند! براي مثال بعدها كه من کتاب هزار  فلات، سرمایه داری و شیزوفرنی، اثر ژیل دلوز را در مناسبت با آن فضايي كه در وب دنبالش بودم، خواندم، متوجه شدم كه  تعبيري كه او از ريزوم ( rhizome ) يا خرده ريشه ها دارد صورتی دیگر و البته عینی تر از پراکنش معنا در متن است. . به اين مفهوم كه اين صورت ريزمي معناهاست كه به صورت زيرزميني شكل مي گيرد و پنهان مي ماند. شايد اين تصور كه معنا ناموجود است برمي گردد به همان زيرزميني شدن نشانه ها. و اين كه به تعبير دلوز، « تاريخ متافيزيك در غرب ساختار درختي دارد،» يعني از ريشه به تنه و ساقه مي رسد و از آن جا به برگ و بار ...در حالي كه فلسفه و ادبيات اساسا يك كنش ريزمي است. به عبارت ديگر شما آن ساقه و آن ساختار متافيزيك را  نمي بينيد، بلكه ناگهان جنگلي را مي بينيد. در واقع اين، حركت از یک مرکز معنایی به سمت مراكز ديگري از معناست. ساختاری  كه " رنگ های دونادون..." دارد بسيار نزديك به ابرمتن  است، هم از لحاظ فرم، هم اجرا؛آن جا که همپیوندی سطرها و  کلمات مهم تر از معنارسانی آن هاست.  

 

· به نظر ما، يكي از ويژگي هايي كه آثار شما دارا هستند اين است كه مخاطبي هشيار را مي طلبند، براي نمونه، نوساني كه متن شما دارد، تو در تويي روايت ها و چند راوي داشتن كتاب ها ممكن است سبب شود كه مخاطب، گاه جهان پرداخته ي متن را به سادگي درك نكند و از آن دور شود. خود شما كه در حوزه ي نقد نيز مقالاتي داريد، با ديد انتقادي موافق اين قضيه هستيد؟

 

o          بله، متوجه هستم. بايد بگويم اين ها تجربه هايي بود كه در هر دو كتاب پی گرفتم در واقع قصد داشتم راهي را بروم كه ديگران نرفته اند. رفتن به سمت اين تجربه ها دست كم اين خاصيت را داشت كه مرا به سمت آن ساختارهایي كه تلاش مي كردم به آن برسم هدايت كرد. به اين مفهوم كه از جريان مرسوم و غالب در قصه نويسي فاصله بگيرم و بروم دنبال خطا و خطرهای نوشتن.  باید رنج جدا افتادگي و حتي فقدان مخاطب را هم به جان مي خريدم.این دوره ای بود که در سال 82 تمام شد. از آن پس هر چه نوشته ام یک ضلعش مخاطب بوده . دو رمان و بیش از چهل داستان حاصل همین دوران است که بدبختانه  چنان که گفتم فقط چند داستان از این میان منتشر شده.در همين رمان « نفس تنگي» کوشش کرده ام به مخاطبي برسم كه ديگر آن مخاطب روشنفكر و نخبه گرا نيست. حتی ضد  نخبه گرایی است آن هم  گونه اي از نخبه گرايي كه چندان اصالتي هم نداشته و با دغدغه هايي مرتبط بوده كه اصولا دغدغه هاي معاصر نبوده يا به نظريه هايي وصل بوده كه ربطی به تولید متن در فضای زبان فارسی نداشته است.

·  درباره ي ابرمتن صحبت كرديد. شما يكي از معدود افرادي در ايران هستيد كه در اين باره كار كرده ايد، دليل اين رويكرد چه مي تواند باشد؟

 

o          دور شدن از ساختار کتاب و رفتن به سمت ساحت ابرمتن، رویدادی  است که از چند دهه پیش در جهان نوشتار افتاده و بسیار جدی است. البته به نظرم  ابرمتن، صورت کهن آن نوع نوشتار و آفرینش ادبی و هنری ای است که همواره پنهان بوده اما با کشف " وب" پدیدار شده است. هزار و یک شب ، نمونه ی تمام عیار ابرمتن است و همین طور بسیاری متون شرقی و غربی دیگر. نويسنده ي ضد كتابي مثل « خورخه لوییس بورخس» به خصوص در « هزارتوها»يش سعی کرده که هم در روايت، هم در فرم، از مرزهاي كتاب بگذرد، اما به هر حال به دليل سیطره ی تاریخی ساختار خطي کتاب ، اين گذار ناممكن بوده است. يا«جيمز جويس» در  « اولیسس»، شكافي در ساختارهاي خطي ايجاد مي كند كه به منزله ي عبور از آن است، اما باز مي بينيم محدوده های کتاب باقی است.تا مقطعي كه فضاي وب كشف مي شود و اين جاست كه بايد اين نقل قول از « رابرت كوور» را بياورم كه مي گويد،"در جهان نوشتار سه اتفاق مهم افتاده است : كشف زبان، اختراع صنعت چاپ و ابداع ابر متن". كه ابداع ابر متن را كنار کشف زبان كه مهم ترين كشف بشري است، مي گذارد.

در « كتيبه خوان...»، کوشیدم که این فضای ابرمتنی را در ساختار کتاب اجرا کنم و  شايد همین تمهید ،  يكي از نقاط بحراني كار من بوده و موجب شده از يك سو من "كتاب" به معنای متعارف آن نداشته باشم و از سوي ديگر، به دليل فقدان ذهنيت جمعي نسبت به توليد متن در فضاي وب ،مخاطب هم به اين جا رسيده كه ، نه اين است و نه آن!، در واقع اين دو كتاب بين « همين» و « همان» يا « نه اين» و« نه آن»، گرفتار شده اند كه البته در رمان « نفس تنگي»، فكر بكري براي اين قضيه كرده ام .

 

·  ابر متن، براي شكل گرفتن و تكوين خود از چه امكانات ديگري بهره مي گيرد و آيا  مي توانيم متون مقدس را نيز نوعي ابرمتن در نظر بگيريم؟

 

o          اشاره ي خوبي كرديد! به نظرم متون مقدس، بيش از دیگر متون، ساختار ابر متنی دارند. شايد به خاطر حالت پيشگويانه اي است كه در آن ها هست. ما در متون مقدس  آن فضامندي را كه از ساختارِ واحد گريزان است ، مي بينيم كه در واقع، ما را به فضاهاي متفاوتي از نوشتار مي رسانند. مثلا، قصه هايي كه روايت مي شوند و در كل هيچ ارتباط تماتيك و ساختاری ندارند، اما وقتي با آن زبان و با آن روش اجرايي در كنار هم قرار مي گيرند پیچیدگی و رازآمیزی بودن هستی را نمایان می کنند.

 

o        شما كتاب « كتيبه خوان...» را در ساحت وب با عنوان « تاريك خانه ي ماريا مينورسكي» اجرا كرده ايد. وجه تفارق اين دو چيست؟

 

o   یکی از تفاوت های بنیادی ابر متن با کتاب،ساختار غیر خطي و چند لایگی و پیونداری (linking   ) است. من « كتيبه خوان...» را در سال 84 به صورت ابرمتن اجرا كردم، صفحه ي اول با يك تصوير از كتيبه ي بيستون شروع مي شود و يك كُره، كه مي چرخد و اگر روي آن كليك كنيد به  صفحه ي دوم مي روید كه خودش هفت ورودی دارد.و حالا کاربر/ خواننده از هر فصل كه شروع كند به واسطه ی همان كُره، به يك پايان متفاوت مي رسد. صفحه ي آخر سياه است و كره وسط آن در حال چرخيدن است، و اگر روي آن كليك كند به صفحه اي برمي گردد كه حروف به هم ريخته اند و به نوعی  آغاز نوشتار است ...این اجرایی بود  با دانش ناقص من از رايانه و برنامه نویسی. صفحاتی از "تاریک خوانه ی ماریا مینورسکی" صدا و فيلم دارد اما چون برنامه نویس حرفه ای  نیستم هنوز نتوانسته ام اجراش کنم؛ البته برنامه نویسی به آن صورتی که مارک برنشتاین در سایت " است گیت" به آن دست زده است.افزون بر این، "کتیبه خوان..." در محدوده ی روایت ها شکل می گیرد اما در" تاریکخوانه..." این محدوده ها ، بخشی از کنش بازی گونه ی نوشتن است و زبان با لامکان نوشتن به هم می آمیزد.آغازها و پایان های گوناگون دارد...  

·  بله، البته در كتاب « كتيبه خوان...»  نحوه ي آغاز رمان- بدون مقدمه و ناگهان از صفحه ي سه ، آن هم از بالاترين سطر  نوشته شدن اش- به نوعي گوياي همين قضيه است و انگار منِ مخاطب بايد بپذيرم كه هر چه آغاز ندارد ، نپذيرد پايان!

 

o          بله! ماجراي من و معشوق مرا پايان نيست/ هر چه آغاز ندارد نپذيرد پايان. اين بيت از دیوان حافظ واقعا پیشگویانه است. نوشتن يعني همين.

 

·  آيا ابرمتن فقط در فضاي وب مي تواند اتفاق بيفتد يا در كتاب هم مي توان انتظار خلق آن را داشت؟

 

o          البته محدود به فضاي وب نيست، در همين كتاب « كتيبه خوان...» مي بينيم كه شخصيت شيزوفرنيك رمان ( آقاي حقيقي) سراغ كتيبه ي بيستون مي رود و بخشي از كتيبه را از اين طريق  و از زاویه ی دید او مي خوانيم. من زير کلمات كليدي خط كشيدم كه درواقع همان لينكي است كه بعدها در اجراي وبي اين كتاب به آن رسيدم. اما اين لينك فقط به صورت خط كشيدن زير كلمات نيست، اين لينكي است كه در كنش و واكنش ساختار روايي رمان هم هست یعنی تقریبا کارکرد طرح و توطئه دارد.

 

·  طرح و توطئه در قصه و رمان از اساسي ترين عناصر موجود است و به نوعي  مي شود آن را به تعويق انداخت اما چطور امكان پذير است كه آن را ناديده گرفت يا حذف كرد؟

 

آن چه كه در وضعیت ابرمتنی به عنوان طرح يا پيرنگ  (  ( plot مطرح مي شود با تعریف ارسطویی و کلاسیک آن متفاوت است. طرح و توطئه دیگر پاسخی برای پرسش  کودکانه ی " بعد چه می شود؟" نیست. آن اتفاق پیچیده ای است که در پیوندهای چندگانه و زیر و زبر روایت ها رخ می دهد چنان که مثلا در " pax  " اثر نوآورانه ی استوارت مولتروپ شاهد آن هستیم.

 

·  ما جوايز ادبي مختلفي داريم كه هر سال از سوي داوران جايزه به كتاب برگزيده تعلق مي گيرند و البته اين روزها كم رنگ تر شده اند. نظر شما درباره ي اين جوايز و نقش آن ها در شكوفايي آثار ادبي چيست؟

 

o          در چنین اوضاع و احوالی که شمار آثار ادبی منتشر نشده به مراتب بیشتر از منتشر شده هاست، اگر كسي واقعا وجدان ادبي داشته باشد نبايد دست به داوري بزند. منظورم سال 86 یا 83 نیست. در همه این سال ها که مجوز پا بر جا بوده بسیاری کتاب ها مجال نشر نیافته اند و چه بسا که همان ها بهترین آثار بوده اند. داوران اگر مي خواهند ادبيات را داوري كنند ديگر نمي توانند تنها به چاپ شده ها رضايت دهند، چراكه پای  ادبيات فارسي در میان است. و تازه ادبيات فارسي هم تنها آن چيزي نيست كه در ايران منتشر مي شود، ما در ديگر نقاط دنيا، به خصوص كشورهاي فارسي زبان، ادبيات فارسي داريم، مگر آن كه بخواهيم آن را محدود به كتاب هايي كنيم كه در ايران مجوز گرفته اند و منتشر شده اند، كه حتي چنين قيدي را هم در هيچ يك از بيانيه هاي داوران جوايز سال نديده ايم. به نظر من همين جوايز ادبي يكي از بزرگ ترين جفاها به ادبيات فارسی بوده است.

 

 

 

 

 

فرهاد گوران ۵ تير ۱۳۸۷  ساعت ۱۷:۳۷
review of new life لينک به اين پيام
 

 

   بازخوانی  رمان "زندگی نو" ، نوشته ی اورهان پاموک

 

         نوشتن همچون کندن چاه با سوزن

 

 

فرهاد حیدری گوران

 

 

                         

 

 

 

 "زندگی نو"  رمانی است که خواننده را غرق در فضای سرخوشانه و در عین حال فاجعه بار خود می کند.کتابی که در تار وپود کتاب های دیگر تنیده شده و سرچشمه های آن نیز ، چنان که خواهیم دید روشن است. آلیگیری دانته ، شاعر و سخن سرای بزرگ ایتالیا، کتابی دارد به نام

" La vita nouva" که در واقع ترجمه ی فارسی آن می شود همین " زندگی نو".

 پس در گام نخست باید بدانیم که حتی نام کتاب نیز، برگرفته از کتابی دیگر است و از همین جا باید تاکید کنم که این کار شگرف پاموک ، عرصه ی کار زار و به زبان آمدن " دیگری" هاست؛ کتاب های دیگر، نام های دیگر، راوی های دیگر و...

" روزی کتابی خواندم و کل زندگی ام عوض شد. کتاب چنان نیرویی داشت که حتی وقتی اولین صفحه هایش را می خواندم در اعماق وجودم گمان کردم تنم از میز و صندلی ای که رویش نشسته ام جدا شده و دور می شود ..." ( ص 7 )

 

"زندگی نو"این چنین آغاز می شود و سراسر آن ، در گردونه ی  همین "کتاب" و راز و رمز اثر گذاری اش بر هستی و شیوه ی اندیشیدن وخیال ورزی  شخصیت ها می چرخد.در آغاز گمان می کنیم این " کتاب" جلوه ای غیر واقعی و رازآمیز دارد اما کم کم از آن هاله ی قدسی بیرون می آید و پی می  بریم که نویسنده اش ،رفقی خط، کارمند راه آهن و نویسنده ی مشهور کتاب های کودکان بوده. در واقع فرایند  خلق  و خوانده شدن " کتاب " خودش  بخشی از پیرنگ ( plot ) قصه ای است که می خوانیم.

 

 

 

نخست نگاهی بیندازیم به شخصیت ها و کنش روایی آن ها:

عثمان ( راوی اصلی )، جانان ( در واقع نمود واقعی فرشته ای است که وصف آن در "کتاب" آمده و یادآور بیاتریس در کتاب دانته است) ، عثمان ( یارِ نخست جانان که نام های مستعاردیگری هم دارد؛ محمد و ناهید) ، رفقی خط ( عمو رفقی و نویسنده ی اصلی  " کتاب " ) ، دکتر نارین(  پدر محمد – ناهید ) ، جاسوسان دکتر نارین( با نام های مستعار زنیط ، امگا، سرکیسوف و...) ، دختران دکتر نارین ( گلزار، گل اندام و گل جهان) ، خاله راتبه ( بیوه ی عمو رفقی)، پروین

 ( مدیر شرکت شکلات فرشته و سازنده ی کارامل " زندگی نو!") و ...

 

راوی اول شخص، چهره ای آشنا در رمان نویسی کلاسیک و مدرن است. بسیاری از برجسته ترین رمان ها نیز با همین رویکرد نوشته شده اند. نمونه ی مثال زدنی اش ، "ناطور دشت" سالینجر است . پاموک نیز زاویه ی دید اول شخص را انتخاب می کند اما به سراغ تکنیک ها و تمهیداتی می رود که لُب لباب تجربه ی رمان نویسی در سده ی بیستم است؛ جریان سیال ذهن، تک گویی ، ارجاعات و اشاره های  بینامتونی ، به رخ کشیدن فرایند نوشتن، و...

پاموک ، راوی اول شخص را  در نقش دانای کل ظاهر می کند اما با تجزیه ی او و نیز  تبدیل راوی ها به یکدیگر، فضاهایی کم نظیر و سرشار از جزییات می سازد. به طوری که فضامندی  این رمان ، حاصل همین دیگر شدن هاست. مثلا تا صفحه ی  253 نمی دانیم نام راوی اصلی چیست. انگار او هر کسی می تواند باشد و نمونه ی مثالی همه ی خوانندگان " کتاب" است :

" قاتل از قربانی اش پرسید  که وقتی تصمیم گرفته توی این شهر دور افتاده خودش را گم و گور کند چرا برای اسم مستعار عثمان را ، اسم او را ، انتخاب کرده .

عثمان ساختگی ، بی آنکه ابرهای حسادت را در چشم های عثمان واقعی ببیند ، گفت:

 " نمی دانم." بعد در حالی که تبسمی بر لب داشت ، اضافه کرد : " وقتی دیدمت ، ازت خوشم آمد ، شاید به این خاطر."

اگر رمان را ساحت چندگونگی ها و چند صدایی ها بدانیم، "زندگی نو"  از چنین قابلیت هایی برخوردار است. ما با یک راوی ( راوی هایی ) سروکار داریم که به صورت دیگری در

می آید( می آیند)  عثمان پس از آنکه در می یابد  عمو رفقی این " کتاب" را با تاثیر پذیری از کتاب های  دیگر نوشته و به نوعی همان ها را بازنویسی کرده به سراغ کتابخانه ی او می رود  با مطابقت بخش هایی از "کتاب" به این نتیجه می رسد که موقع نوشتن از این کتاب ها سود برده . او مشخصا به بخش هایی از فصوص الحکم ابن عربی ، زندگی نو  دانته ، مرثیه های دوینی  ریلکه  ، جزیره ی پنهان ژول ورن ، و .. اشاره می کند و چند نمونه از این بیتامتونیت را هم به عنوان  شاهد مثال می آورد. اشاره ی او به فتوحات مکیه ی ابن عربی و القای این توهم که هر کتابی در واقع  همبسته با کتاب های دیگر است در جای خود ، بسیار تامل برانگیز است:"کتابی به دستم رسید. گر می خواند اش همچون کتابی مجلد می دیدی اش ، و گر نمی خواندی اش به هیات طاقه ای دیبای سبز در می آمد ... " ( ص 301 )

گذار از این متون  به درون جهان واقعی و ذهنی شخصیت ها، هم نهاد با همین سیر و سفر با اتوبوس هاست. و این  دگر وارگی ها و  دگردیسی ها  در سفرهای راوی ها با اتوبوس و در متن جاده هایی رخنمون می شود که  خوانندگان کشته مرده ی آن " کتاب" را از خود عبور می دهند. از سویی دیگر،  پاموک از استعاره ی جاده و مدرنیت همبسته با  آن، هیولایی گریزناپذیر می سازد:

" هشتاد و نه شب ام را روی صندلی اتوبوس گذراندم و زنگ این ساعت خوشبختی را در روحم نشنیدم. یک بار پس از ترمزی شدید به کامیون حمل مرغ زدیم اما مسافران خواب آلود که هیچ، حتی از دماغ یک مرغ حیران هم خون نیامد . شبی دیگر ، همان طور که اتوبوسمان روی آسفالت یخزده به طرزی دلنشین به طرف پرتگاه سر می خورد، لحظه ای تلالوی روبرو شدن با خدا را حس کردم و چیزی نمانده