يك) در آن کتاب شعله
هايی بود که همواره
می سوخت . آن کتاب را
دوست داشتم ؛کتابی که
هراس از گذاشتنش کنار
کتاب های ديگر گاهی
می آمد و تمام شب را
جا به جا می کرد .
کتابی که گذاشتنش
کنار کتاب های ديگر
گاهی هراس انگيز بود
. گاهي توهم شعله ای
گرمی گرفت . اين کتاب
می توانست بسته نباشد
. از بسته بودن تلاش
می کرد بگريزد .
هراسش فقط چارچوب
کتاب بود ؛ داروغه
ناظمی کتاب را بسته
بود .
دو) جيمز لايمن کتابی
دارد به نام هاويه
سطرهای هاويه . در آن
موجوداتی حضور دارند
که همواره کتاب های
باز پراز لهيب آتش
مقابل شان است . در
كنار سيزيف و... شب
را به روز، روز را به
شب مي رسانند . دور
باطل تعويق و غيريت
شعله در شعله مي سازد
و تو در تو مي پيچد.
سه) كتاب هايي هست كه
داعيه تفاوت دارند
اما تفاوت را تبديل
به فرايندي مشخص ،
مكانيكي و نظام مند
كرده اند و ايدئو
لوژي تفاوت در آن ها
به چشم مي خورد.
من با نگاهي كه از
اتفاقات متن رنگ هاي
دونادون غافل مي ماند
و تلاش مي كند جزم
انديشانه مثلا مقدمه
را هم جزئي از روايت
جا بزند (هر چند هر
كس مختار است هر چه
خواست با نوشته بكند
) مخالف ام . اين
قبيل گزاره ها ، بيش
از آنكه تلنگري به
نوع مسلطي از
خواندن باشند ، مي
خواهند اخلاق خواندن
خود را غالب كنند .
آن نوشته ها با همه
دمبك و دستك شان
موجودي زنده نيستند
تا دست در دست شان
بگذاريم يا هزار كار
ديگر با آن ها بكنيم
. بگوييد خواننده متن
را زنده مي كند . اگر
قرار بر عيسي نفسي
خواننده است ، چنان
نوشته هاي سترون را
مرده بيش تر دوست
دارم .
چهار ) ياخته هايي
دارد كتاب رنگ هاي
دونادون . حوصله اش
را داشتم و داشتيد
نگاهي ژنتيكي مي
انداختم به اين كتاب
؛ درباره گوران ،
يارسان ، از متني شدن
دونادون ، از متني
شدن لذت آور ( لااقل
براي من ) آييني در
حاشيه و به كنار از
تقابل هاي رسمي
فرهنگي ، از تماس با
زبان مولف كه در زيست
زباني ديگر ، نفس
كشيده است ؛ از مدخل
غالب ورود او ، يعني
متون ادبي فارسي براي
ورود تام به زبان
فارسي .
پنج) مغناطيس متن :
تو را به جان مادرتان
، كاغذ ، بطري و مولف
را به هر شكل اش دور
بيندازيد . اجازه
بدهيد عقيق باشد
نوشته ، كه
بچرخانيمش، اجازه
بدهيد بكشاندمان ، به
قولي ؛ متني به خود
كشاندني چنان طلا و
زنان .
شش ) كاش اين كتاب
تقديم به تو مي شد ؛
توي به چنگ نيامده در
متن كه به جاي محاط
شدن ، محيط شده است
در جلد و رنگ و تمام
كتاب .