<نگاهي
به كتاب ‹‹ افسانه
رنگ هاي دونادون››
اثر فرهاد حيدري
گوران>
اين مطلب حاصل نگاه
متن باورانه اي
(TEXTUALITY) است به،
هم بافته ي ‹‹ افسانه
رنگ هاي دونادون›› در
قرائتي كه همگرفته ي
مؤلف ، متن ، فرامتن
و مخاطب ، خود متني
يكپارچه مي نمايد و
گشايش آن ، نه از باب
پيش گزارده ، بلكه
تاكيد مي كنم از سر
اتفاق و ميل ، ‹‹
افسانه ›› است كه ذيل
عنوان ، هم به مثابه
مؤلفه اي است در پيش
زمينه متن كه وارد
فراروند (پروسه )
سازه پردازي و هستي
بخشي متن مي شود
ونيزباعث سببيتي است
موجد تعامل و تاويل
وهم ، چون انگاره اي
پس زمينه اي ، بافت و
بوم متن را برآمده مي
سازد وبه رخ مي كشد.
افسانه ، سرودن
ديگربار است ،متن پيش
نهاده اي است با
الگويي كهن كه بافتار
موقعيت اش ،تابع
متغير زمان
نيست(باثابت مكاني) و
اين عدم زمانمندي
وضعيتش را با مخاطب
امروز بلافصل
ميكند(ازوجه زماني )
. وقتي با افسانه
مواجه ايم ،مولف ،
متن و مخاطبان همگي
پيكره ي واحدي هستند
كه با تقابل هاي
همزماني-درزماني و
نيز بلافصل – فصل
بندي شده روبرونيستند
ودرآن متن و آنچه كه
اصطلاحا فرامتن (پيش
نهاده هاي ذهني ،
بافتار زماني – مكاني
)خوانده مي
شوديكپارچه مي شوند.
افسانه متني است كه
اقتدار، مجوز
ومشروعيتش را پيش تر
يافته و خود را ذاتي
كليت متن فرهنگي
نموده است . افسانه
متني است كه فقط
سرودنش مي تواند شامل
اجراي تازه اي شود (
شيوه ي بيانش دگرگون
شود) و فقط ريتم ،
لحن ، ضرباهنگ و
هارموني در آن تابع
متغير هاي از پيش
موجود نيست و گرنه
سازه واره گي اش
پيشيني است.
در خوانش من از‹‹
افسانه رنگ هاي
دونادون ›› شالوده ي
افسانه پردازي خدشه
دار مي شود واين
بنيان فكني ازدل
زمينه ي افسانه
رخنمون مي شود. مولف
(سرود خوان ) سعي در
بروز نسبت زيبا
شناسانه اي دارد كه
فرايند آن مستلزم
روبرو شدن با مقوله
اي است كه صفات
ايجابي- سلبي اش به
قاعده نيست . در
اينجا ، افسانه واري
موجد نوعي برساختگي و
جعليت است و بواسطه
اين خوانش بنيان
پايگان اش در هم مي
افكند يعني كه در اين
جا ، افسانه ، متن را
دچار عارضه اي نمي
كند و متن را داراي
تعين و موجبيت نمي
سازد. اين مسئله
علاوه بر آن چيزي است
كه در وضعيت پست مدرن
قرائت مبتني بر نوعيت
رامضمحل مي كند .
آنچه كه در اينجا
حائزاهميت است عدم
مشروعيت متن هاي اين
گونه است كه با متن
فرهنگي موجود فاصله ي
كهكشاني دارد . ما
هنوز با خوانشي
روبروايم كه مبتني بر
بوده گي و شناخت
شناسانه است ومي
خواهد كه با خرد
زيباشناسيك گذشته با
متون روبرو شود و نمي
خواهد كه جهان متن را
به مثابه ي يك وجود
خاص در نظر بگيرد و
هستمندي اش را لحاظ
كند .
در متن كتاب ما با
سازه هاي مختلف متني
از قبيل شعر (با وجوه
شناخت شناسانه اش ) ،
روايت (خطي ، غير خطي
) ، خاطره نويسي ،
گزارش گري و ….
روبروايم و اين متون
بعضا پيشيني و يا
داراي وجه موضوعي
پيشيني است ،كه بصورت
سازه واره - ناسازه
واره بروز يافته است
اين جا نيز هم چون
درافسانه سعي در
نقالي شده است و متون
گذشته باز سرايي مي
شوند ، اما مقال مولف
اجراي تازه اي يافته
است . موضوع قابل
توجه اين است كه عدم
مشروعيت و عدم انتساب
آن در كليت متن
فرهنگي تنها بواسطه ي
اجراي تازه آن نيست
بلكه متون پيشيني از
حوزه ي شناخت شناسانه
ي افسانه واره گي
خارج است و ازروايت
هاي كلان فاصله مي
گيرد و اين قيل و قال
ما به همين سبب است .
اولين مسئله اي كه
بايد در نظر داشت اين
است كه كليت اين كتاب
به واسطه يك واحد
تقابل و تاويل رخنمون
شده (اين به معناي
لحاظ متن بصورت كل
انداموار نيست )و
خوانش آن با الگويي
كه واژه ها ، جمله ها
و سطرها را وا حدهاي
معنايي معرفي نموده
وبدين ترتيب بررسي
وجوه دلالت گون آن در
آن وضع ما را با يك
خوانش ساختمند و
شناخت شناسانه مواجه
مي كند ، روبرو نيست
. در اينجا پيشنهاده
هاي ذهني ما ،
مكانمندي يا عدم آن ،
زمانمندي يا عدم آن،
وجوه تاريخي ،
اجتماعي ، فرهنگي و
زباني كه قبلا به
مثابه فرامتن شمرده
مي شدند در كنارمتنِ
كتاب يك كليت واحد
درنظر گرفته مي شوند
و بدين سان تاويل
پذيري در موقعيتي
هستي شناسيك بررسي مي
شود.
مقدمه ي كتاب و جهي
ايضاحي دارد و از ما
مي خواهد كه در خوانش
كتاب مولفه هاي نوعيت
را در نظر نگيريم .
اين ظاهرا به گونه اي
پيش فرض ما را مخدوش
مي كند و براي خوانش
يك الگوي كنش پيش رو
ميگذارد . مولف پارا
فراتر گذاشته و
ادعاهايي را مطرح مي
كند . اما اين مقدمه
حتي اگر به تمامي نيت
راه نمايي ، ادعا
ونمودن داشته باشد
براي من تنها به
مثابه ي عنصري در
محور همنشيني با كليت
متن و ناشي از
مظلوميت ، عدم اقتدار
و عدم رسميت متني است
كه حتي اين بار بر
پايگان فرهنگ سنتي (
ايراني) قدم مي گذارد
و زمينه اش (Context
) را از دل قاعده رقم
مي زند . آيا نمي
توان آن را به عنوان
نقيضه اي در نظر گرفت
كه برآيند وجوه
پادگرايانه زندگي
امروز مولف است؟
در‹‹ افسانه رنگ هاي
دونادون ›› اساسا با
روندي مواجه ايم كه
درآن ، گذار، از يك
دستگاه نشانه اي به
ديگري ،از طريق
تركيبي از جابجايي و
ايجاز صورت مي پذيرد
و البته به هيچ وجه
برآيندي از اين دو
نيست بلكه شامل يك
تغيير موقعيت معين
است و بدين گونه كه
وضعيت گذشته را ازبين
ميبرد و وضعيتي جديد
را بنيان مي نهد و
اين سيستم دلالت گر
جديد را مي توان با
همان مصالح دلالت گون
گذشته بنا كرد . يعني
در اين جا، توزيع
مختلطي از چندين
سيستم نشانه اي
متفاوت بروز مي كند .
د ر حقيقت اين وضعيت
را كه از آن بعنوان
ترانهاده گي
(Transposition ) ياد
مي كنم بدين صورت مي
پذيريم كه گذار از يك
سيستم دلالتگر به
ديگري خود يك موقعيت
معين را اقتضا مي كند
و از آنجا كه كه هر
كنش دلالتگون خود
حوزه ي سيستم هاي
دلالتگون ديگر است ،
آنگاه در مي يابيم كه
زمينه طرح و موضوع
دلالت به هيچ وجه يكه
نخواهد بود ، بدين
معنا كه بصورت هم
-گرفته و پيوستار
بروز مي كنند و به
هيچ وجه بي ربط و
فهرست وار نخواهند
بود .
وجه شاخص ‹‹ افسانه
رنگ هاي دونادون ››
اجراي متفاوت است ،
سازه هاي متني متفاوت
در محور همنشيني قرا
ر مي گيرند و هستي
جديدي را بنيان مي
نهند . مرز هاي نوعي
در هم مي ريزد و ما
با شكل منحصر بفردي
روبرو مي شويم . در
اين متن گزينش سطر ،
صفحه يا متني ذيل
عنواني ( سطردرخشان ،
بند درخشان ،….، چيزي
كه معطوف به نگاهي
ساختمند و نشان دهنده
تقليل واحد هاي
معنايي به مولفه هاي
شناخت شناسيك و محدود
است!) و بررسي دلالت
پذيري آن جهت اوضاع
دلالي اش امري خود
بسنده(نه كه عبث )
تلقي مي شود و لاجرم
با نگاه متن باورانه
همخوان نيست .
آن چه كه در اين متن
و در سازه پردازي هاي
آن به چشم مي خورد
استفاده از واژگان
مشترك در سازه هاي
مختلف است كه ظاهرا
تمهيدي جهت در هم
تنيده گي آن ها ست ،
در اين جا دال هاي
(واژه ها ) مشترك در
زمينه هاي متفاوت
قرار مي گيرند و با
استفاده از يك الگوي
ساده نشانه شناسيك مو
قعيت هاي متفاوت بروز
مي كند . در واقع مي
شود گفت بخش عمده كار
گوران به رخ كشيدن پس
زمينه است كاري كه در
متون ديگر كمتر با آن
روبرو بوده ايم ،
مثلا استفاده از فونت
هاي مختلف ، به مثابه
يك عنصر پس زمينه اي
در جايي كه غير معمول
است ، يعني تشخص سطرو
يا جمله اي دركليت
متن كه از بعد معنا
شناختي و پيش زمينه
اي شاخصه اي ندارد و
در حقيقت برخورد
اعتباري با واحدهايي
كه كه از لحاظ
اعتباري با گونه هايش
يكسان است ، خود
شگردي منحصر بفرد است
و يا استفاده از كادر
عكس كه پس زمينه اي
متفاوت با زمينه
نوشتاري دارد از شگرد
هايي است كه در متون
فارسي كمتر مورد
استفاده است .
مولف در اين كتاب بي
آنكه دغدغه ي مشروعيت
داشته باشد ، تمامي
وجوه پادگونه و
متناقض زندگي امروزي
اش را در مي يابد ،
بحران هايش را حس مي
كند ، گسست هايش را
مي بيند ، و آنها را
به تمامي به متن خود
انتقال مي دهد و خوب
مي دانيم كه اين
انتقال به هيچ وجه
وضعيتي بازتابي ندارد
و فاقد تناظري يك به
يك است ، چرا كه
وانموده هاي يك فاعل
شناساي منحصر بفرد
است . مولف هيچ ابايي
ندارد كه با پيش گفته
هايش در شعر مخالفت
كند ، حتي بعضا با
عقيم سازي متن از
عناصر منسوب به خرد
زيبايي شناسيك ، و
پرداختن به هزل و
هجوو با عدم همراهي
ونيزضديت با خواننده
،به عمد، اورا آزارمي
دهد ، او بعضا بي
آنكه مولفه اي را به
مثابه ي شگرد ، پاس
دار رهيافت
زيباشناسانه ي متن
خود كند مي نگارد و
متن را ابتر مي كند.
رمانتيك واري و بروز
وجهي سورئال در زمينه
اي كه شناخته شده
نيست خود ايجاد
موقعيت تازه است .
گوران بسيار ساده و
با نگاهي راديكال،
بدون استفاده از
شخصيت پردازي و نيز
طرح و بن مايه متن اش
را بروز داده است .
به اين نكته بايد خوب
توجه شود ، كه شگرد
هاي سازه پردازي –
ناسازه واري در اين
متن حتي اگر زاييده ي
اسلو ب هاي كلان
تئوريك نيز باشد دريك
نگاه متن باورانه
موجد يك وضعيت تازه
شده است .